الان دوره شیرین زندگیه.با تصمیمای بزرگ.اتفاقای خوب. انگار جدا دارم بزرگ میشم و مسئولیت پذیر.
با رامونا رفتیم تئاتر . خب خیلی خوش گذشت به من به خاطر کنارش بودن.البته بیشتر من حرف می زدم.نمایش خوب بود.بعدش رفتیم کافه ایرانشهر که دوتا دختر پسر خیلی بامزه و خوشتیپ هم کنارمون بودن که البته ما هم در جریان صحبتهاشون بودیم.
-رامونا در مورد رفتنش به بوزانسون گفت. من از اونروز هی دارم تصورش می کنم. تو فرانسه در حال تحصیل و کار دانشجویی و موهای فرفری بازش تو هوا. من میدونم یه رودی ازش میگذره اسمش"دو" ئه.بعد من میرم پیشش باهم میریم کنار این رود...
-نزدیک امتحاناس من کمی و فقط کمی نگرانم.امیر میگه این روزا دوروز بریم اصفهان خیلی ذوق دارم چون امیر کلی جای جالبه کسی ندیده بلده ببرتم.
.تصویرگری هم برقراره